">
پیش پرده:
این یک روایتی است از انتخابات ریاست جمهوری سال 84. خیلی وقت بود که می خواستم اتفاق هایی را که در انتخابات ریاست جمهوری دوره قبل دیده بودم بنویسم اما فرصت نمی شد.
پرده اول: رای من قالیباف
حوالی انتخابات بود و کاندیداها یا داشتند ناز می کردند یا صراحتا اعلام حضور کرده بودند. من هم تقریبا از تصمیمم مطمئن بودم. رای من قالیباف بود. به نظرم توی نیروی انتظامی موفق بود. به خاطر همین، سابقه اش را از بقیه بهتر می دونستم. بحث حضور احمدی نژاد هم کم کم داشت جدی می شد و من را هم تا حدودی قلقلک می داد.
کلاس طراحی معماری هیچ شباهتی به کلاس های معمول و رسمی نداشت. مهندس حسامی افشار می رفت پشت یه میز رسم می نشست و بچه ها طرح هایی را که درحال کشیدنش بودند را می آوردند تا استاد درباره اون نظرش را بگه. کلاس های مهندس بیشتر از اینکه به بحث در مورد موضوع کلاس بگذره حول مسائل متفرقه ی فرهنگی و سیاسی می چرخید.
هفت هشت نفر از بچه ها دور مهندس جمع شده بودیم و مثلا داشتیم طرح هایی که کشیده بودیم را بررسی می کردیم. بحث انتخابات اومد وسط: روشنفکرای کلاس که در اعلام موضع برخلاف حزب اللهی ها بی پروا هستند، منتهای آمال و آرزوشون معین بود. مهندس نظر خاصی نداشت. اسم قالیباف اومد وسط... مهندس روی سابقه ی اون دست گذاشت و اونو یه امتیاز مثبت برای قالیباف می دونست. یکی از همون همکلاسی های روشنفکرمون برای مسخره بازی یادی هم از احمدی نژاد کرد. مهندس مثل همیشه که وقتی با دانشجوها صحبت می کرد سرش پایین بود و جواب طرف را می داد، خنده ای کرد و گفت نه اونو فقط توی تهران می شناسند. هم من نیش خندی زدم ...
احمدی نژاد قلقلکم می داد...
پرده دوم: بازار تبلیغات داغ می شود
کم کم خوابگاه ها پر شد از تبلغات کاندیداهای انتخابات. پوستر و اطلاعیه و بیانیه و اعلام موضع و شعارها. پر زرق و برق ترین تبلیغات مال معین و هاشمی بود. مهرعلیزاده هم معروف شده بود به مانکن تبلیغات کت و شلوار! اولین باری که قالیباف تو ذوقم خورد وقتی بود که توی تبلیغاتش دیدم کاریکاتور سایر کاندیداهارا کشیده. اما این وسط تبلیغات احمدی نژاد از همه کمتر، ساده تر، قشنگتر و چشمگیرتر بود!
احمدی نژاد چشمم را گرفته بود ...
پرده سوم: نظر حافظ درباره احمدی نژاد
قبل از هرچیز باید بگم اعتقادی به فال حافظ ندارم. دلیل خاصی هم ندارم. اما برای سرگرمی بعضی وقتها می رم سراغش.
اوایل ترم منتهی به انتخابات بدجوری با هم اتاقی ها زده بودیم به تیپ هم. اواخر، کار داشت به درگیری هم می رسید. به همین خاطر تا وقتی که توی اتاق بودند به هر بهانه ای از اتاق می زدم بیرون. فرجه ها هم که شد اونا از اتاق زدند بیرون. ابوالقاسم هم که دیده بود من تنهام فرجه ها را اومده بود پیشم. البته نا گفته نماند که ده دوازده نفره بودن اتاقشون که اجازه درس خوندن به اونو نمی داد هم بی تاثیر نبود.
دکتر قرار بود برای تبلیغات بیاد ارومیه سخنرانی. رای من هم تقریبا از قالیباف برگشته بود سمت احمدی نژاد. ابوالقاسم گفته بود فردا حدودای ساعت هفت و هشت صبح یه گروه از بچه ها می خوان برن سخنرانی احمدی نژاد. من هم تصمیم گرفتم برم. صبح قبل از رفتن تصمیم گرفتم نظر حافظ را در مورد احمدی نژاد بپرسم. بعد از اینکه بساط ریا کاری را جمع کردم، دیوان حافظ را برداشتم و فاتحه ای خوندم و فالی گرفتم که این غزل اومد:
بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر وماه رسید
بقیه اش را حتما خودتون بخونید تا شما هم بفهمید اون فال توی اون موقعیت چقدرجالب بود: غزل 242 دیوان حافظ
نماز ابوالقاسم هم که تموم شد برای اون هم خوندم. چشمای اون هم از تعجب گرد شد. صبحونه را خوردیم و رفتیم اتاق بچه ها تا با هم بریم فرودگاه. برای اون ها هم که خوندم اونام تعجب کردن و البته خوشحال شدند مثل من و ابوالقاسم.
بیست نفری که شدیم رفتیم سر جاده یه مینی بوس گرفتیم به سمت فرودگاه. فکر نکنم بیش تر از 100 نفر اومده بودند استقبال. هواپیما تاخیر داشت و ملت داشت حوصله شان سر می رفت. بلاخره هواپیما نشست. همه مسافر ها هم از فرودگاه رفتند اما دکتر نیومد! همه روی پنجه پا وایستاده بودن انتهای سالن را نگاه می کردن ببینن میفهمن قضیه قضیه چیه. چند دقیقه ای گذشت بالاخره اومد. بعدا فهمیدم می خواستن دکتر را با پرادو از فرودگاه ببرن محل سخنرانی که دکتر فهمیده بود و گفته بود من با همون وسیله ای می رم که سایر مردم قراره برن. اعضای ستادش زورشون به دکتر نرسید. چند تایی مینی بوس توی پارکینگ منتظر ملت بود.
مسجد اعظم ارومیه کاملا پر شده بود اما نه آنطور که جای سوزن انداختن نباشه. دکتر حدود یه ساعتی توی مسجد سخنرانی کرد. وقتی داشت می رفت سوار مینی بوس بشه که برگرده فرودگاه ملت دم در مینی بوس دست هاشون را به سمت دکتر بالا گرفته بودند و ابراز احساسات می کردند. دکتر هم توی درگاه مینی بوس وایستاده بود و برای مردم دست تکون میداد. صحنه جالبی بود. فقط توی سخنرانی های امام همچین صحنه ای دیده بودم.
رای من احمدی نژاد بود...
پرده چهارم: تبلیغ احمدی نژاد ممنوع!
تبلیغات هر روز بیشتر می شد. طرفدارهای معین یه بنر بزرگ را از طبقه دوم خوابگاه آزادگان آویزون کرده بودن. خوابگاه آزادگان بزرگترین بلوک خوابگاهی دانشگاه ارومیه است. ولی احمدی نژاد هنوز تبلیغات کمرنگی داشت. این منو اذیت می کرد. با اینکه زیاد با بچه های ستاد دکتر رفت و آمد نداشتم و توی کارای تبلیغاتی شرکت نمی کردم ولی به واسطه ابوالقاسم و وحید که همکلاسیم بودند می شناختمشون. البته توی جو دانشگاه تقریبا معلومه کیا از کیا طرفداری می کنن!
رفتم در اتاق 24 خوابگاه 9 و یکی از پارچه نوشته های احمدی نژاد را با قول و تضمین که حتما نصبش کنم گرفتم که برم از خوبگاه آزادگان آویزونش کنم. اتاق خودم طبقه سوم بود؛ اتاق 302 خوابگاه آزادگان. از بالکن اتاق خودم به دلیل اینکه با برو بچ اتاق درگیر بودم نمی تونستم آویزون کنم؛ چون مطمئن بودم به ساعت نکشیده می کننش. رفتم طبقه چهارم و اتاق 403 و رو مخ یکی از بچه ها که رایش دکتر بود کار کردم. اول قبول نمی کرد. میگفت تبلیغات توی دانشگاه ممنوعه. بالاخره قانعش کردم که نصب کنه. بنر دکتر معین تو این کار خیلی کمکم کرد! با اتاق بغلی هماهنگ کردیم که یه سر پارچه را ببندیم به این بالکن و یه سر دیگشو به اون یکی بالکن. پارچه را که آویزون کردیم واکنش بچه های پای خوابگاه دیدنی بود.
ولی این پارچه بیشتر از یکی دو روز دوام نیاورد. حراست دانشگاه که دیده بود احمدی نژادی ها داره تحرک شون زیاد می شه وارد عمل شده بودند. قبل از همه هم رفته بودند سراغ پارچه ای که من نصب کرده بودم. روم نمی شد توی چشم بچه های اون اتاق نگاه کنم؛ خدا از باعث و بانیش نگذره که منو پیش بچه ها خراب کرد.
رفتم در اتاق 24 خوبگاه 9 که مرکز تبلیغات دکتر توی دانشگاه بود ببینم چه خبره. دیدم چهار پنج نفر از مامورای حراست دارن با بچه ها اولتیماتوم میدن که باید پارچه های احمدی نژاد را بکنید. خیلی ناراحت شده بودم. روی حرفشون نمی شد حرفی زد. احتمالا عواقب داشت. فقط بچه ها سفت وایستادن که یا برای همه کاندیداها ممنوعه یا ما هم کوتاه نمی آییم. اونا هم روی حرف ما هم نتونستند حرفی بزنن. منطق داشت. فردا بنری توی دانشگاه نبود ...
پرده پنجم: رای می دهیم
محل اخذ رای ساختمان اداری دانشکده کشاورزی بود. توی صف چیزای عجیبی دیدم و شنیدم. یکی اومده بود که فقط مهر بخوره توی شناسنامش! حتی حاضر نبود رای را داخل صندوق بندازه. می خواست تعرفه سفید را از حوزه خارج کنه که انتظامات جلوشو گرفت. یه سال بعد با همین بابا سر برگزاری کنسرت هارد راک توی دانشگاه درگیر شدم. از بچه ها شنیدم یکی دیگه می گفت رفسنجانی بیاد کاباره ها را دوباره راه می اندازه! نمی دونم اگه احمدی نژاد رای نمی آورد به کجا می رسیدیم.
به احمدی نزاد رای دادم ...
فرداش توی اتوبوس اخبار ساعت هشت داشت از آمار انتخابات می گفت. بغل دستیم گفت کاش احمدی نژاد رای بیاره. ازش پرسیدم چرا؟ گفت فقط اون می تونه این وضعیت را تغییر بده!
پرده ششم: مزه دور دوم انتخابات
باز هم صف رای دادن ...
فردا صبحش امتحان داشتیم. رفتم در اتاق وحید با هم بریم امتحان. دیدم دو تا از بچه های اتاقشون توی پله اضطراری ساکت وایستادن و دارن به باغ های ده نازلو که پشت خوابگاه بود نگاه می کنن. وحید را که صدا کردم ازشون پرسیدم چرا ناراحتید؟ گفتن الان BBC گفت رای رفسنجانی بیشتره. خندم گرفت. بهشون گفتم اونا از کجا می دونن؟(استفهام انکاری بود!) کلی به روحیم غبطه خوردند. نزدیک بود بهم ایمان بیارن که وحید اومد و رفتیم!
از امتحان که برگشتیم و رسیدیم جلوی خوابگاه. هنوز از در خوابگاه داخل نشده بودم که خوابگاه از فریاد خوشحالی دانشجو ها که توی نمازخونه جمع شده بودند منفجر شد...
اخبار پیروزی قاطع دکتر محمود احمدی نژاد را اعلام کرد...
پرده آخر: نظر بازنده ها جالب بود
از اتوبوس پیاده شدیم و همراه مهرشاد رفتیم طرف خوابگاه. می گفت مخالف تحریم این انتخابات بودم. اولش خوشحال شدم؛ فکر کردم تغییر نظر داده. ولی از ادامه حرفهاش فهمیدم قضیه شعار معروف انحصار طلبی و این حرفا بوده.
قبل از امتحان هفت هشت تا از بچه ها دور مهندس فکری که قرار بود مراقب جلسه باشه جمع شده بودن. اواخر بحث شون رسیدم؛ بازم روشنفکرا بی پروا نظرشون را گفتند: احمدی نژاد رای آورد چون همه روشنفکرا انتخابات را تحریم کرده بودند! حزب اللهی ها بازم ساکت بودند. مهندس فکری فقط لبخند زد... بعدش از وحید رای مهندس را پرسیدم؛ گفت به دکتر رای داده... انتظارش را داشتم.
یه مطلب کاملاْ نامربوط:
کروبي: "به نيروهايى که درکنارم هستند نقش اول را مى دهم"
پس از 4 سال کار حزبي و فعل سياسي چرا هيچيک از همراهان حزبي و تشکيلاتي شيخ مهدي کروبي در صف اول همراهان حاضر نيستند؟
در همین رابطه این لینک را بخوانید

این شعر هم از خودمه:
این همه دوستان که می بینی
در پی عبور از تو اند کروبی
گر که تکیه باشدت بر این طیف
بخوری از پشت سرت چوبی
چطور بود؟