تبليغاتX
نوشته های داریوش زمانی

از طالبی تعجب کردم

لینک مطلب | دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 20:53

وقتي ديدم در اصفهاني كه سينمادارهايش حاضرند فيلمي مثل پيتزا مخلوط را شش ماهي روي پرده نگه دارند ولي فيلم 33 روز را مثل سيزده پنجاه و نه بعد از يكي دو هفته از روي پرده پايين مي كشند و يا فيلمي مثل شكارچي شنبه هم اصلا رنگ اكران را به خود نمي بيند، در چهار سينما قلاده هاي طلا را اكران مي كنند خيلي تعجب كردم.

از شهرهاي ديگر خبر ندارم. ولي از قصه سينماهاي اصفهان سر در نمي آورم. كلا ميل شان به فيلم هاي خاصي مي رود براي اكران، مگر اينكه از نظر اقتصادي قضيه بصرفد براي شان و گرنه كه هر چه فيلم بي مايه تر باشد روي پرده ماندگارتر است. هر چه هم كه مي گذرد گمانم مي رود به سمت مافيايي يا چيزي شبيهش كه سينماهاي اصفهان را مي گردانند. حکما فروش بالای قلاده های طلا در این تصمیم خیلی خیلی موثر بوده.

البته نا گفته نماند از طالبي هم تعجب کردم با اين فيلمش. مي شود گفت تا بحال هیچکدام از فیلم های طالبي را كامل نديده ام. يك سري اش را كه نه اكران كردند و نه حتي پخش. حتي به كجا چنين شتابانش را هم كامل نديدم. خوشمان نیامد از آن فیلم. شايد به خاطر بازي رضا رويگري در آن سريال بود كه اصلا خوشم نمي آيد از بازي اش. حتي در مختار نامه هم بدترين بازي را بين بازيگران داشت طفلی. رویگری کجا و آن توصیف از کیان کجا. اما قلاده هاي طلا خيلي فرق مي كرد. خيلي خوب ساخته شده بود. انتظار اين كيفيت را از طالبي نداشتم. خوشمان آمد از اين فيلم.

قلاده هاي طلا خيلي شبيه فيلم هاي هاليووديست. البته نه از نظر جلوه هاي وي‍ژه و مسايل اخلاقي، بلكه از نظر داستان و روايت. فكر نمي كردم طالبي در اين تراز فيلم بسازد. دقت کرده اید که منتقدین نمی توانند بگویند قلاده های طلا قصه ندارد؟! البته از نظر جلوه هاي وي‍ژه هم قشنك كار شده بود و كيفيت صحنه هاي خوب از كار در آمده بود. ظاهرا كارگردان هاي ارزشي سينماي ايران حركت خوبي را در جهت كيفيت تصويري فيلم هايشان شروع كرده اند و فيلم ها را واقعا به سمت هنري شدن مي برند.

خيلي دلم مي خواست بروم و گشت ارشاد را هم ببينم تا بيشتر از حميد فرخ نژاد و بازي خوبش بدم بيايد ولي نشد كه بشود. خيلي سمج نشدم كه ببينم اين حميد خان با اين استعداد بازيگري خوبش تا به حال فيلمي بازي كرده كه در آن توي سر ارزش هاي مردم نكوبيده باشد يا نه. تا بحال كه هر چه از حميدخان ديده ام به مذاقم خوش نيامده. به قول علمای سیاست پرنسيب دار است اين بازيگر. شما را نمي دانم ولي براي من كه جزو نشانه هاي سينما شده. از علائم فيلم هاي ضد ارزشي باحال است.

برچسب‌ها: قلاده هاي طلا, ابوالقاسم طالبي

نوشته شده توسط داریوش زمانی| نظر مثبتتون چیه؟ | ©

سانچو پانزاهای سیاسی

لینک مطلب | جمعه دوم دی 1390 ساعت 11:50

داستانش را که می دانید حتما. یار و همراه و خدمتکار دن کیشوت است. یا شاید هم بود. جناب سانچو پانزا را عرض می کنم خدمتتان. همانکه سوار خرش می شد و راه می افتاد دنبال این شوالیه متوهم و خیالاتی و اسلحه اش را می برد برایش. همان موجود کوچولو و تپلی که معمولا زیر سایه بزرگ دن کیشوت پیدایمان نیست و کمتر می بینیمش طفلک را. همان که دنبال دن کیشوت راه می افتاد تا او به رویاهایش برسد.

حالا اینکه داستان بود و غیر واقعی. نمونه های واقعی اش هستند در این دوره و زمانه. نه تنها در این دوره و زمانه. بلکه همیشه بوده اند. شاید اگر نبودند، سر و کله چنین شخصیتی پانصد سال قبل در معروف ترین رمان اسپانیایی پیدا نمی شد. نه حتی آنجا؛ که شاید گوسفندهای قلعه حیوانات جورج اورول هم نقشی مشابه را بازی می کنند برای نویسنده که برای خودشان جایی باز کرده اند آنجا.

این شخصیت نماد کسانی است که دنبال رویاهای دیگران راه می افتند! حرف کمی نیست ها؛ یک بار دیگر بخوانید: "کسانی که دنبال رویاهای دیگران راه می افتند!" این گونه افراد از عناصر اصلی دموکراسی به حساب می آیند. کسانی که باید باشند تا کسانی که خود متخصص خوانده هستند بیایند و زمام امور مردم را بدست بگیرند.

سیاسیون دوست دارند کسانی مثل همین سانچو پانزای مذکور را داشته باشند که دنبال رویاهای آنها راه بیافتند. اگر هم نداشته باشند سعی می کنند بدست بیاورند چنین امتیازی را. نمونه معاصرش را در همین تاریخ سیاسی خودمان داریم. همان هایی که در سال های نچندان دور نقش وارد کننده فشار از پایین به نظام را در نظریه "فشار از پایین؛ چانه زنی از بالا" بازی می کردند سانچو پانزای عناصر سیاسی آن زمان بودند.

دانشجویانی که موظف بودند دانشگاه و به تبع آن مملکت را به آتش بکشند تا برخی در آن بالا به رویاهایشان برسند. ایفای همین نقش بود که کمر جنبش دانشجویی را شکست و قدر و منزلت آن را کم کرد. کسانی که روزی مستقل بودند و راه می افتادند و سایرین را راه می انداختند و پیش رو بودند کارشان به جایی رسید که تحکیم وحدتی بودن شد یک فحش سیاسی!

همین قضیه حمله به سفارت انگلیس توسط دانشجویان را هم از جهاتی می توان در همین راستا دید. شاید از نظر مجریان این قضیه و یا ناظران بی طرف! کسی مثل من که فوقش دو سه سالی در دانشگاهی در منتهی الیه شمال غربی کشور سابقه فعالیت در انجمن اسلامی دارد حق اظهار نظر در این قضایای کلان را ندارد و به قولی این فضولی ها به من نیامده که در مورد جنبش دانشجویی اظهار نظر کنم. اما چه می شود کرد؛ احساس خطر می کنم!

کمی الفاظ و اشارات و تمثیل های اصلاح طلبانه در متن دارد زیاد می شود. ولی نگران نباشید. خبری نیست. قضیه اصلا اعتراض به قطع رابطه با انگلیس نیست چرا که این قطع رابطه به هر حال جای خوشحالی دارد. مشکل از آنجا رخ می نماید که عده ای که از آنها انتظار می رود تصمیم ساز باشند به دنبال تصمیمات دیگران می دوند. کسانی که از پشت پرده ماجرا خبر دارند بهتر می توانند تحلیل کنند ولی ظاهر ماجرا هم خیلی موجه نیست.

سالهاست یکی از اصلی ترین شعارهای جنبش دانشجویی استکبار ستیزی است و هیچ عمل خاصی در این رابطه از آنها دیده نمی شود. تنها تجمع های گاه و بیگاه جلوی سفارت که البته اصلا چیز بدی نیست ولی ناکافیست. هیچ فشاری به مراجع قانونی و ظاهرا انقلابی وارد نمی شود. حتی هیچ درخواستی. و به یکباره پس از تصمیم مجلس، حمله به سفارت انگلیس!

رد پای سانچو پانزاهای کوچکتر هم در همین قضیه دیده می شود. تشکل هایی که موج حمایت از این حرکت را به راه انداختند و تجمع برگزار کردند و بیانیه دادند. چرا تشکل های دانشجویی در جای جای کشور باید حمایت از اتحادیه های دانشجویی را به عنوان یک فریضه برای خود بدانند و همیشه پا جای پای اعضای اتحادیه هایشان در تهران بگذارند؟ اصولا این اتحادیه های دانشجویی هستند که هویت خود را از تشکل ها می گیرند و نه بالعکس. تشکل ها باید با استقلال فکری خود و با تفکر بومی خود و با نگاه به اصول و معیارهای اسلامی و انقلابی اتحادیه ها را از انحراف حفظ کنند.

اینها اصلا نشانه های خوبی برای جنبش دانشجویی نیست. سرنوشت تحکیم وحدت برای جنبش دانشجویی باید به عنوان یک تجربه تلخ همیشه جلوی چشم باشد. تحکیم وحدتی که به دنبال برآورده کردن رویاهای سیاسیون و به تبع تصمیمات آنها حرکت کرد با وجود تمام افتخارات و تاثیرگذاری های مثبتش در نهایت نابود شد.


نوشته شده توسط داریوش زمانی| نظر مثبتتون چیه؟ | ©

رفقا ناراحت نشوید الان وقتش نبود

لینک مطلب | سه شنبه هشتم آذر 1390 ساعت 21:59

سفارت انگلیس تسخیر شد. آن هم زمانی که مجلس تصویب کرده بود سفیر انگلیس اخراج شود و سطح روابط کاهش پیدا کند. نمی دانم؛ شاید من بصیرتم نم کشیده و متوجه نمی شوم! شاید از همان بی بصیرت های ساده لوحی هستم که باید زبان به کام بگیرند و فضولی بیجا نکنند! نمی دانم؛ شاید!

آن زمان که سفارت آمریکا تسخیر شد چون دولت زبون بود و مرعوب و غرب زده مردم خودشان می بایست فکری به حال خودشان می کردند و دست به کار می شدند. اما حالا که مجلس کار خودش را کرده و مهلت دولت هم به سر نیامده این چه حرکتی بود که من به کنهش پی نمی برم؟!

اینهمه سال دست روی دست گذاشتیم و نشستیم نظاره کردیم جاسوسی روباه پیر را تا هر کاری که دلش می خواهد در این مملکت بکند، اما حالا که باید ساکت می نشستیم تا همه چیز طبق روال پیش برود چرا باید خود را وسط بیاندازیم؟!

شور انقلابی دارید؟ دلتان برای مملکت می سوزد؟ می خواهید حال انگلیس را بگیرید؟ دوست ندارید جلوی دانشجویان سی سال پیش کم بیاورید؟ قبول. اما رفقا، دوستان، عزیزان؛ سروران الان وقتش نبود. دلتان می خواست از مصوبه مجلس حمایت کنید؟ صبر می کردید سفیر انگلیس را با گوجه بدرقه می کردید. نه اینکه با این کارتان کاسه کوزه مراجع قانونی را بر هم بزنید.

دو هفته دیگر دندان سر جگر می گذاشتید تا واکنش دولت را ببینید. اگر باز هم کاری نمی کردند آنوقت حق داشتید سفارت انگلیس را شخم بزنید.


نوشته شده توسط داریوش زمانی| نظر مثبتتون چیه؟ | ©

در راس زادگان

لینک مطلب | جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ساعت 10:30

یه تکنیک قدیمی ولی به درد بخور هست که با کاربرد اون میشه خیلی غلطا کرد. اونم اینه که داد و بیداد الکی راه انداخت و با بهانه گیری و عیب جویی های بیخود و بی جهت یک جو روانی منفی علیه کسی که در دید همه هست حواس ملت را پرت کرد و بعد به کثافت کاری پرداخت.

نمونه خیلی خیلی خوبش که اینجا خیلی خیلی مصداق داره همین مجلس محترم هشتم و نمایندگان عزیزتر از جان و در راس امور هستند. این بزرگواران که حتما خبر دارید اخیرا چه غلطی کرده اند منتظر بودند که رئیس جمهور دست توی دماغش کند تا شروع کنند توی مجلس از جایگاه در راس امور بودنشان استفاده کنند و علیه دولت جبهه گیری کنند.

نشد یک روز خدا توی سایت ها و روزنامه ها یک تیتر مخالفت با دولت در کنار قیافه مبارک یکی از این در راس زاده گان نباشد. هر روز با اعتماد به نفس کامل و با تمام وجود علت العلل تمام مشکلات مملکت از ازل تا به حالا گردن این دولتی های گردن شکسته انداخته و زبان فرسایی کرده اند. عالیجنابان خودشان از آن راس که هستند همه این خسارت های دولت را با چشمان مبارک دیده اند چون جایگاه شان آن بالا مالا ها و در راس امور است، طبیعی است که خیلی از چیزهایی را که مردم نمی بینند آنها می بینند.

حالا هم که حواس ملت به دولت پرت شده و تازه شیث و نصرتی هم که حواس برای کسی نگذاشته اند بهترین فرصت است که نان را بچسبانند. حیف تف که تو صورت این بی همه چیزها بیاندازند. وقتی مزایا پشت مزایا برای خودشان تصویب می کردند و صدای کسی در نمی آمد باید منتظر همچین روزی هم می بودیم. کارت سوخت و وام های بی قاعده و مدرک فوق لیسانس و حالا هم حقوق مکفی! و شاید مزایای ریز و درشتی که حداقل من یکی از آن ها بی خبرم.

ظاهرا نشستن روی آن صندلی های وی آی پی سبز عوارض خان زادگی حضرات را تشدید کرده و این خوانین در راس زاده را به این توهم انداخته که مملکت واقعا خر تو خر و هرکی به هرکی است. نمی دانم این حضرات که همیشه خدا 90 نفرشان غایب هستند و آنهایی هم که هستند آنقدر به خودشان زحمت نمی دهند که آن انگشت صاحب مرده را روی دگمه رای بگذارند و لااقل یک رای ممتنع بدهند چقدر احساس می کنند که همین حقوقی که الان می گیرند حلال است که حالا آمده اند و برای خودشان حقوق مادام العمر تصویب کرده اند.

نمی دانم این سنت های نبوی و علوی کی قرار است در این مملکت درست و حسابی اجرا بشود. بالاخره چه کسی مصداق حاکم اهواز در زمان حضرت علی (علیه السلام) است. اختلاس و رانت و دزدی و فساد اداری و اقتصادی چه ویژگی خاصی باید داشته باشد تا بتوان برخورد شایسته با مفسد کرد. آبرو برای مملکت نگذاشته اند، مردم را به نظام بی اعتماد کرده اند، هزار و یک مزایا برای خود تصویب کرده اند، هیچ برخوردی هم با آن ها صورت نمی گیرد. لااقل آن آرم جمهوری اسلامی را از بالای مجلس بکنید تا خیال ملت راحت شود.


نوشته شده توسط داریوش زمانی| نظر مثبتتون چیه؟ | ©

آمریکا حمله نکرده شکست خورده

لینک مطلب | دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ساعت 14:57

اتوبوس توی ترافیک گیر کرده بود. سانت سانت جلو می رفت. ملت هم کلافه شده بودند. ترافیک به این سنگینی در این مسیر سابقه نداشت. از میدان انقلاب تا شهدا وضعیت همین بود. به میدان شهدا که رسیدیم فهمیدیم به خاطر مترو عرض خیابان فقط برای عبور یک ماشین باز است و به همین خاطر ترافیک شده.

بغل دستی ام که یک مرد حدودا چهل ساله بود چشمش که به حصار کارگاه ایستگاه مترو میدان شهدا افتاد ماجرای افتادن یک سانتافه داخل کارگاه ایستگاه متروی دروازه شیراز و کشته شدن راننده و نگهبان کارگاه را تعریف کرد. من هم که ماجرا را از اخبار دیده بودم هم کلامش شدم. از همان اوایل بحث هم پسر بچه ده دوازده ساله ای که بگی نگی روابط عمومی اش هم خوب بود هیجان زده پرید وسط تعریف ما و از چند و چون ماجرا می پرسید: چی؟ کِـی؟ کجا؟ چرا؟ نه بابا...؟!!

تعریف ماجرا تمام نشده بود که همان پسر بچه که احساس می کرد یکی از ارکان مباحثه است بحث را عوض کرد و از تهدید ایران توسط آمریکا گفت و در لفافه نظر حاضرین را جویا شد. من که خسته بودم و حال و حوصله بحث سیاسی _ امنیتی را نداشتم بی حوصله از پنجره بیرون را نگاه کردم و با لحنی آمیخته به چاشنی نیش خند و طوری که بغل دستی ام بشنود گفتم حمله کنه تا کار یکسره بشه. خسته شدیم از سی سال بلاتکلیفی! بغل دستی ام هم که خنده اش گرفته بود بعد از اینکه گفت اگر آمریکا حمله کند به جنگ می رود گفت حداقل سابقه اش به درد بچه هایش می خورد!

فکرهای نافرم نکنید. منظورم از قلمی کردن این ماجرا به هیچ وجه طعنه و کنایه نبود. کاری به خوب و بد مزایا و امکاناتی که در اختیار اهالی کوچه جهاد و شهادت قرار گرفته ندارم. قرار نیست هرکس از راه می رسد به افتخار آفرینان مملکت لگد بپراند! منظورم از این ماجرا معنایی بود که زمینه این جمله آخر را سبب شده. این روز و روزگار تقریبا کسی هرچقدر هم که خائن و وطن فروش و بیگانه پرست و متوهم و دیوانه هم که باشد پیدا نمی کنید که جمله ای با این مضمون بگوید: "خدا کند آمریکا به ایران حمله کند و ما را نجات دهد!"

تمام نگرانی هایی که در صحبت های مخالفین جنگی دیگر می توان دید حداکثر در خسارت هایی که به کشور وارد می شود خلاصه می شود. پیش بینی عقب افتادن ده، بیست، سی و یا حتی صد ساله کشور بیشترین ترس مخالفین جنگ است. تمام این سخنان و تحلیل ها یک دلیل بیشتر ندارد آنهم اینست که نتیجه ای جز پیروزی ایران در جنگ احتمالی در ذهن مردم جای ندارد و تمام تحلیل ها بر این پیش فرض استوار است.

وقتی کسی می گوید به جنگ که بروم حداقل برای بچه ام خوب می شود معنایی جز این ندارد که نظام پس از جنگ احتمالی را همین نظام حاضر می داند نه نظامی که حاکمش یک ژنرال چکمه پوش آمریکاییست. چنگ و دندان نشان دادن های گاه و بیگاه آمریکا و پارس های پیاپی سگ دست آموزش هم ثمری جز تقویت این دیدگاه در ذهن مردم ندارد چرا که مردم مطمئنند اگر نتیجه دیگری برای چنین جنگی متصور می بود آمریکا در یکسره کردن کار تردید به خود راه نمی داد.


نوشته شده توسط داریوش زمانی| نظر مثبتتون چیه؟ | ©